محمد بن حسين البيهقي

667

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و ددگان برف اندود 1 و آتش زده دويدن گرفتند و چنان سده‌يى بود كه ديگر آن چنان نديدم و آن به خرّمى به پايان آمد . [ رأى امير برفتن سوى نيشابور ] و امير ديگر روز بار نداد . سوم روز پس از بار خلوتى كرد با وزير و اعيان و اركان دولت و گفت : « عزيمتم بر آن جمله بود كه سوى مرو رويم ، و اكنون انديشه كردم ، نوشتگين خاصّه خادم آنجاست با لشكرى تمام و فوجى تركمانان را بزد و از پيش وى بگريختند . فوجى سوار ديگر فرستيم تا به دو پيوندد و به مردم مستظهر 2 گردد . و سورى و عبدوس و لشكر قوى سوى نسا 3 رفت و سپاه سالار على سوى گوزگانان و بلخ . و حاجب بزرگ بتخارستان 4 است با لشكرى . و اين لشكرها با يكديگر نزديكند . همانا على تگين 5 كه عهد كرده است و ديگران زهره ندارند كه قصدى كنند . رأى درست آن مىبينم كه سوى نشابور رويم تا به رى نزديك باشيم و حشمتى افتد و آن كارها كه پيچيده مىباشد 6 گشاده گردد و گرگانيان بترسند و مال ضمان 7 دوساله بفرستند . » خواجه گفت : « صواب آن باشد كه رأى عالى بيند . » و بونصر دم نزد . و حاجبان بگتغدى و سباشى 8 و بو النّضر 9 را روى آن نبود 10 كه در چنين كارها سخن گفتندى ، خاصّه كه وزير برين جمله سخن گفت . و امير فرمود كه نامه بايد نبشت سوى حسين وكيل 11 تا بازگردد و سراى پردهء نوبتى 12 بازآرند . گفتند : چنين كنيم . و بازگشتند . دو خيلتاش 13 نامزد شد 14 و نامه نبشته آمد و بتعجيل برنشستند و برفتند . بونصر وزير را گفت كه « خواجهء بزرگ ديد كه نگذاشتند كه يك تدبير راست برفتى ؟ » گفت : « ديدم ، و اين همه عراقى دبير كرده است ، خبر يافتم ؛ و امروز به هيچ حال روى گفتار نيست 15 . تا نشابور بارى 16 برويم و آنجا مقام كند ، پس اگر اين ، عراقى در سروى نهاده باشد 17 كه سوى گرگان و سارى بايد رفت از بهر غرض خويش تا تجمّل و آلت و نزديكى وى بامير مردمان آن ولايت ببينند و قصد رفتن كند ، بىحشمت 18 خطاى اين رفتن بازنمايم و از گردن خويش بيرون كنم ، كه عراقى مردى است ديوانه و هرچش 19 فراز آيد 20 مىگويد و اين خداوند مىشنود و چنان نموده است به دو كه از وى ناصح‌تر كس نيست و خراسان و عراق به حقيقت در سر كار او خواهد شد ، چنين كه مىبينم . »